صفحه اول
ارتباط با ما درباره ما پیوندهای مفید چند رسانه ای آلبوم عکس کتابها زندگینامه

 

رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست > نيايش

 

نيايش

توضيح:

در شب حمله حماسي و سرنوشت‏ساز آزادسازي سوسنگرد، كه شب تاسوعا نيز بود، شور و هيجان كربلا و عاشوراي حسيني دكترچمران را به وجد آورده بود و در عالمي ديگر سير مي‏كرد، با آنكه پاي بر زمين داست ولي نگاهش به آسمان بود و با خداي خود و با سروز شهيدان امام‏حسين(ع) راز و نيازها داشت.

در نيمه‏هاي شب از سنگرهاي رزمندگان ستاد جنگ‏هاي نامنظم در جنوب جاده سوسنگرد در منطقه طراح (روستايي در جنوب كوت سيدنعيم) بازديد مي‏نمود و درآن حال و هوا اين نيايش را بدست خويش نگاشته است و آرزويي را با حسين سرور شهيدان مطرح مي‏سازد، كه سكوت و تبسّم زيباي او در لحظات شهادت برآورده شدن اين آرزو را متصّور مي‏نمايد.

گرچه تصور مي‏شود كه همه اين ماجرا مربوط به خود اوست و زمزمه سوزناك هم آرزويي دروني او و راز و نياز دائمي او در سرزمين خوزستان يود و بنابر عادت ديرين خود از سر خضوع آرزوها و نوشته‏هاي خود را بنام ديگران مي‏نوشت.

 

نيايش:

اي خداي بزرگ! دست از جهان شسته‏ام، و براي ملاقات تو به كربلاي خوزستان آمده‏ام. از تو مي‏خواهم كه مرا با اصحاب حسين محشور كني، آرزو دارم كه بر خاك داغ خوزستان در خون خود بغلطم، و به ياد عاشوراي حسين(ع) خود را در قدم مقدسش بيافكنم، و اين عقده هزارو چهارصد ساله را كه بر دلم فشار مي‏آورد و هميشه با تو مي‏گويم: «يالَيْتَني‏كُنْتُ مَعَكْ» را برآورده كنم.

اين زمزمه سوزناكي بود كه در دل شب، از سينه سوزاني اوج مي‏گرفت و من در كنار سنگرش مي‏شنيدم و آنچنان به زمين ميخكوب شده بودم كه نمي‏توانستم حركت كنم، اشك از چشمانم فرو مي‏ريخت و من هم در عاشوراي حسيني فرو رفته بودم و احساس مي‏كردم كه به خدا نزديك شده‏ام و در ملكوت‏اعلي پرواز مي‏كنم.

اي حسين! اي سرورم، من هم آمده‏ام تا در ركابت عليه كفر، ظلم و جهل بجنگم، با همه وجود آمده‏ام، تاسوعاست، گروهي بزرگ از يزيديان با تانك‏ها، توپ‏ها، زره‏پوش‏ها، ماشين‏هاي زياد و سربازان فراوان درحركتند. حق باباطل روبرو شده است. دشمن سيل‏آسا پيش مي‏آيد، و من مي‏خواهم مثل يكي از اصحاب تو در كربلا بجنگم.

اي حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش مي‏كشيدي، مي‏بوسيدي، وداع مي‏كردي، آيا ممكن است، هنگامي كه من نيز به خاك و خون خود مي‏غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا به تو و به خداي تو سيراب كني؟

من از اين دنياي دون مي‏گريزم، از اختلافات، از تظاهرات، از خودنمايي‏ها، غرورها، خودخواهي‏ها، سفسطه‏ها، مغلطه‏ها، دروغ‏ها و تهمت‏ها، خسته شده‏ام، احساس مي‏كنم كه اين جهان جاي من نيست آنچه ديگران را خوشحال مي‏كند مرا سودي نمي‏رساند.

 

 

صفحه اول   زندگینامه   کتابها   آلبوم عکس   چند رسانه ای   پیوند های مفید   درباره ما   ارتباط با ما