صفحه اول
ارتباط با ما درباره ما پیوندهای مفید چند رسانه ای آلبوم عکس کتابها زندگینامه

 

رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست > انسان بازيافته

 

 

انسان بازيافته

 

توضيح:

دكترچمران پس از نبرد سخت سوسنگرد، كه براي اولين‏بار ارتش عراق طعم شكست را چشيد و از سوسنگرد گريخت و باز براي اولين‏بار تجربه اتحاد و اتفاق نيروها و دركنار هم قرار گرفتن ارتش و سپاه و نيروهاي مردمي تجربه شد و ثمره‏اي شيرين بخشيد و آغازي شد براي حمله‏ها و نبردها و حماسه‏هاي بعدي، و بعد از آنكه از دو نقطه پا با تركش گلوله تانك و با گلوله سربازان زبده دشمن از فاصله‏اي نزديك زخمي شد و با يك كاميون عراقي كه بازهم براي اولين‏بار به غنيمت گرفت از ميان انبوه دشمن، راهي بيمارستان شد و پس از عمل جراحي، ‌بعدازظهر همانروز مسئولين و فرماندهان به ديدن او مي‏آمدند و از جمله شهيد تيمسارفلاحي رئيس وقت ستاد مشترك ارتش بود. او بعد از ديدن دكترچمران و بوسيدن او درحالي كه چند قطره اشك شوق بر گونه‏ها داشت به دكترچمران گفت تو بازيافته‏اي! دكتر پرسيد منظور شما چيست؟ شهيدفلاحي پاسخ داد، در ارتش، ما اقلام مفقودي دارم و اگر از بين مفقودي‏ها چيزي را بيابيم او را بازيافته مي‏ناميم و شما را از دست داده بوديم و شهيد يا مفقود مي‏پنداشتيم و هم‏اكنون كه مي‏بينمت، چنان است كه شما را بازيافته‏ايم.

دكترچمران از اين اصطلاح و تعبير تيمسار فلاحي برداشتي عارفانه و زيبا نمود و چنين نوشت كه من بازيافته‏ام، من رفته بودم، پس ديگر مني و منيّتي نيست و همه من خود را زير پا گذاشته‏ام و

 

انسان بازيافته:

انسان مخلوق عجيبي است؛ از لحظه‏اي كه چشم به جهانمي‏گشايد، همه دنيا را براي خود مي‏خواهد؛ همه آمال و آرزوهايش بر محور «من»، و «خود» دور مي‏زند؛ تصور مي‏كند كه همه دنيا براي رضاي خاطر او و تأمين لذات او خلق شده است؛ معيارهاي او براساس مصالح و منافع او تغيير يافته و حق و باطل را بر پايه خودخواهي و مصلحت‏طلبي خود توجيه مي‏نمايد

اين همه خودخواهي؛ كينه و حقدها، آتش‏افروزي‏ها، ‌غرورها، حق‏كشي‏ها، خونريزي‏ها، اختلاف‏ها، و كشمكش‏ها؛ از همين‏جا سرچشمه مي‏گيرد. تاريخ جهان؛ صفحه تمام نماي اين خصيصه فطري انسانهاست.

در دنيا انسان‏هايي نيز يافت مي‏شوند كه عمق ديدشان يا ديگران تفاوت دارد، به لذات مادي دنيا راضي نمي‏شوند، به مال و جاه و اولاد علاقه چنداني ندارند، به آروزهاي زودگذر دل نمي‏بندند و بطور كلي اسيردنيا نمي‏شوند، ولي در عين حال به «خود» و به «من» علاقمندند. «منِ» آنها والامقام است و خواسته‏هايي والا دارد و هيچ‏گاه خود را سرگرم بازيچه‏هاي دنيا نمي‏كند، آرزوهايي آن آسماني و خدايي است، به بي‏نهايت و ابديت اتصال دارد و همه دنيا را در بر مي‏گيرد، از معراج روح سيراب مي‏شود و در بُعدي روحاني و خدايي سير مي‏كند. ولي به هر حال رنگي از خودخواهي و خودبيني درآن وجود دارد

البته هستند معدود كساني كه از اين خودخواهي هم مي‏گذرند و آن‏چنان در خدا محو مي‏شوند كه ديگر «خود» و «من» نمي‏بيند، و با همه وجود به درجه وحدت مي‏رسند. از اين بحث‏هاي فلسفي و عرفاني بگذريم، زيرا هدف انتقال آنها نيست. اينجا سخن از موقعي است كه آدمي در برابر تجربه‏اي سخت قرار مي‏گيرد و مرگ بر او مسلم مي‏شود، و براستي دست از جهان مي‏شويد، ‌با همه دنيا و مافي‏ها وداع مي‏:ند، همه خودخواهي‏هايش ريخته مي‏شود، به پوچي زندگي و آرزوهاي زودگذرش آگاه مي‏شود، آسمان رنگ ديگري به خود مي‏يگرد، زمين جلوه ديگري مي‏يابد؛ گذشته‏ها همچون خيال از نظر آدمي مي‏گذرد، دشمني‏ها، كينه‏ها، حسادت‏ها، كوته‏نظري‏ها، خودخواهي‏ها، غرورها، خواسته‏ها، آرزوها، همه پوچ و بي‏معني مي‏نمايند؛ آدم مي‏ماند و خدا كه ماوراي اين زمين و زمان است و بقيه بازيچه است، مسخره است، بي‏معني است.

در اين حالت، آدمي با دنيا وداع مي‏كند، از همه‏چيز مي‏گذرد، خود را به خدا مي‏سپرد و آماده هجرت به دنياي ماورايي مي‏شود، از همه خواسته‏ها و آرزوها سبك مي‏گردد، گويي در عالم برزخ سير مي‏كند و حالتي خاص و عجيب در او پديد مي‏آيد كه با هيچ‏چيز قابل مقايسه نيست.

انسان در اينجاست كه كاملاً خود را به خدا مي‏دهد و از همه‏چيز خود، حتي غرور و منِ «خود» درمي‏گذرد، مي‏داند و اطمينان حاصل مي‏كند كه همه آنها به باد رفته‏اند و نابود شده‏اند و ديگر نيستند و بي‏معني و پوچ بودند، و ديگر باز نمي‏گردند

اكنون اگر به خواست خدا، انسان از عالم برزخ باز گردد، دوباره قدم به جهان مادي بگذارد و دوباره زندگي را از سرگيرد، حالا زير در او بوجود مي‏آيند:

1- احساس شرم از آن همه كودكي و آن آرزوهاي بچگانه و خواسته‏هاي پست كه قبلاً داشته است.

2- احساس اينكه به عقلي كلي‏تر پي برده و به حقايق بزرگي عملاً رسيده است. بنابراين، معيارها در نظر انسان تغيير پيدا مي‏كند، از پوچي‏ها و مسخره‏ها صرف‏نظر مي‏كند و خواسته‏هايش در بعدي عميق‏تر و وسيع‏تر جاري مي‏گردد.

3- احساس اينكه او و همه او متعلق به خداست، او از همه‏چيز خود درگذشته است، و اگر دوباره به دنيا آمده، فقط به خواست و اراده خدا بوده است، بنابراين او براي خود چيزي و وجودي ندارد، هر چه هست اراده و مشيت خداست، و او فقط بايد به خاطر خدا و در راه خدا قدم بردارد، و سراسر وجود خود را وقف خدا نمايد و بس

اين حالات، كه در تجربه‏اي كوتاه و سريع به انسان دست مي‏دهد، با نتيجه سال‏ها عبادت و رياضت و مطالعه و تحقيق برابري مي‏كند، و آنچنان آدمي را منقلب مي‏نمايد كه انساني جديد و بازساخته به وجود مي‏آورد

در نبرد معروف سوسنگرد، در تاريخ 26/8/59 هنگامي كه توسط 50 تانك و صدها كماندوي عراقي محاصره شده بودم، چنين حالتي براي من پيش آمد، كه بسيار مقدس و ملكوتي بود

از خداي بزرگ مي‏خواهم كه اين حالت ملكوتي را در وجود من مستدام بدارد

 

صفحه اول   زندگینامه   کتابها   آلبوم عکس   چند رسانه ای   پیوند های مفید   درباره ما   ارتباط با ما